ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

عکس های آتلیه

بالاخره بعد از گذشت ۳ هفته عکسای خوشملت به دستمون رسید...عاشق همشونم... بابت عکسای قشنگت ازآتلیه السا هم بسیار ممنونم... خیلی حوصله و سلیقه بخرج دادن... حالا بریم سراغ عکس ها....                   و اما میریم سراغ عکس نهایی که بهترین عکس از نظر خانوم عکاس شناخته شد و به صلاح دید ایشون بزرگتر از بقیه عکسا کردیم و زدیم به اتاقت...   فدای اون لبخند ژکوندت بشه ماااادر. ..  ...
23 مهر 1394

اولین مروارید خوشگل!

  ترنمی! دخمل گلم...تو 6 ماهگیت هر روز با یه حرکت جدید مامان رو غافلگیر میکنی...و این غافلگیری اینبار با تحویل دادن  یه مروارید خوشگل همراه بود عزیزکم... بیخود نبود که من بیصبرانه منتظر ۶ ماهه شدنت بودم عزیزم.. . البته این بار بابایی پیش دستی کرد و اولین نفری بود که متوجه این مروارید سفید شد...هر چند من از مدت ها قبلترش از حالت های دهنت و اشیایی که با حرص تو دهن کوچولوت میکردی و میجویدی یه بو هایی برده بوودم...بالاخره هر چی باشه حس مادری بالاتر از همه حواسه...   روز جمعه 10 مهر ماه بابایی از وجود اولین مروارید کوچولوت با خبر شد...وقتی که دقیقا 6 ماه و 4 روز سن داشتی... البته بعد از گذشت 10 روز از جوونه زدن...
23 مهر 1394

مسافرت شمال

دختر گلم شما اولین سفر زندگیت رو تو 6 ماهگی تجربه کردی...وقتی که دقیقا 6 ماه و 7 روزت بود... روز 13 مهر ماه ما بنا بر تصمیمات قبلی عازم سفر شدیم...همراه با مادر جونی و پدر جونی ( مامان و بابای من)  و مامانی و بابا جون ( پدر بزرگ و مادربزرگ من) و خاله نیلو که دلیل اصلی سفرمون بود...خاله جون قرار بود تو همایش بین المللی شیمی که توی رشت برگزار میشد شرکت کنه و مقاله ش رو ارائه بده...همین بهانه ای شد که ما هم باهاش همسفر بشیم و بعد از یکسال آب و هوایی تازه کنیم...آخرین سفری که منو بابایی رفتیم دقیقا پارسال تو مرداد ماه بود...وقتی شما تو دل مامانی بودی و فقط دو ماه بود که مهمون دلم شده بودی...بعد از اون بخاطر شرایط من نتونستیم جایی ...
22 مهر 1394

6 ماهگی + ماجرای واکسن

    "ترنم جان در 6 ماهگی" "7600 کیلوگرم وزن" "69 سانتی متر قد"         به همین زودی منو تو نصف سال رو گذروندیم و به نیمه رسوندیم...واقعا باورم نمیشه...خیلی زودتر از اونی گذشت که فکرشو میکردم... از لحظه ای که بدنیا اومدی خیلی دوست داشتم زودتر 6 ماهه بشی...نمیدونم چرا... شاید بخاطر اینکه تو 6 ماهگی بچه ها خیلی چیزهای جدیدی یاد میگیرن و شیرین تر میشن... دخترک منم که همینجوری شیرین بود...تو 6 ماهگی قندکی شده واسه خودش... قربونت برم که با اومدنت زندگیمون رو مثل عسل شیرین و خوشمزه کردی... ایشالا سال های سال تنت سلامت و لبت خندون باشه نازگل مامان...    ...
21 مهر 1394

اولین نشستن بدون کمک!

نازگلم روز شنبه 4 مهر ماه وقتی دقیقا دو روز مونده بود که 6 ماهت تموم بشه خودت به تنهایی نشستی و حسابی منو سورپریز کردی. خیلی خوشحال شدم چون دقیقا عصر همون روز،قرار بود که بریم آتلیه و خانم عکاس گفته بود که اگر دخترتون بتونه بشینه عکساش قشنگتر میشه و ژست های متنوع تری میتونیم ازش بگیریم... و شما از اونجایی که مامانی رو خیلی دوست داری روی من رو زمین نینداختی و نشستنت رو نگه داشتی برای روز آتلیه که حسابی منو خوشحال کنی...دختر گل مامان... البته تو آتلیه یکم کم حوصله بودی و خیلی گریه میکردی... ولی با صبر و حوصله خانم و آقای عکاس نتیجه خوبی بدست اومد و.تونستن عکسای خوشگلی ازت بگیرن... ایشالا تا هفته بعد عکسهات حاظر می...
8 مهر 1394

بازی بازی!!!

ترنمی تازگی ها خیلی دوس داری خودت به تنهایی اسباب بازی هات رو دست بگیری و بازی کنی... منم میشینم و از تماشای این صحنه لذت میبرم... با ذوق کردن و خندیدنت قند تو دلم آب میشه... الهی که همیشه لب شما و همه ی نی نی ها خندون باشه... اینم یه سری عکس از بازی کردن شما...       ...
8 مهر 1394

دزدی تو روز روشن!!!!

عزیزم روز جمعه 3 مهر ماه قرار بود که مادرجون اینا یه سری از اسباب خونه شون رو ببرن منزل جدید.. ماهم از شب قبلش یعنی پنجشنبه رفته بودیم اونجا برای کمک..   موقع برگشتن به خونه مشغول جمع کردن یه سری از وسایل بودیم و داشتیم اونارو میزاشتیم تو ماشین ...موقع سوار شدن به ماشین متوجه شدم که چند تا از اسباب بازی های شما وسط خیابون افتاده بود...گفتم حتما در ساک باز بوده و بابا موقع گذاشتن ساک تو ماشین حواسش نبوده و اسباب بازی هات از ساک ریخته!!! وقتی رسیدیم خونه قبلی مادرجونی من به بابا گفتم ساک ترنم رو بده که جاش رو عوض کنم...بابا هر چی تو ماشین رو گشت ساک رو پیدا نکرد همونجا شستم خبر دار شد که وقتی داشتیم وسایل رو میزاشتی...
8 مهر 1394

سوراخ کردن گوش ترنمی!

دخترکم چطوری؟؟ سلام بالاخره مامان و بابای تنبل بعد از گذشت 5/5 ماه اقدام به سوراخ کردن گوش شما کردن... درست روز 24 شهریور که همزمان با 15 ذی الحجه که سالگرد ازدواج حضرت علی "ع" و حضرت فاطمه "س" بود... چه روزی بهتر از این روز قشنگ...ایشالا گوشواره های عروسیت رو تو گوش های نازنینت ببینم قشنگم... دخترم سری اول که گوشت رو سوراخ کردیم احساس کردم که جای سوراخ ها بالا و پایینه و متقارن نیس...خیلی اعصابم بهم ریخت...از یه طرف دوس داشتم دوباره جای سوراخ رو عوض کنم و از،طرفی دوست نداشتم دوباره اینهمه درد بکشی عشق مامان.. به همین خاطر بیخیال شدم و گفتم بزرگتر که شدی جای سوراخ رو عوض میکنیم...ولی چند روز بعد دقیقا همون گوشی ...
7 مهر 1394
1